


خرداد ۱۳۸۸ بود دخترم
بیش از تمام خردادها باران آمد
هم سن تو بودم
دلم زندگی میخواست
رنگ و آواز
خرداد ۱۳۸۸ بود
گاهی اگر
خیره میشوم
به نقطهای
از پس
آن خرداد است
دیگر
از پدربزرگ نخواستم
خاطرات انقلاب را تعریف کند
روز به روز
ساعت به ساعتش
دقیق یادم است
چگونه بگویم
آن سال
بر ما چه گذشت
تو باور نمیکنی
از پشتبام کلاشینکف درآمد
از خیابان باتوم
تمام کانالهای تلویزیون
چارلی چاپلین نشان میداد
فراموش نکن
به کودکانت هم بگو
روزی روزگاری
در ایران
وقت آن رسید
خرداد ۱۳۸۸ بیاید
ما با هم بودیم
شکست نخوردیم
و
تا همیشه داغ داریم
۲۸ خرداد ۱۳۸۸
مرا ببخشید
سپاس گزارم از یادداشتهایتان
مرگ
مرد ناشناسی است
که وسط جلسهی سهشنبهها
بیمقدمه بلند شد
کت سیاهش را پوشید و رفت
چگونه میشد شماره تلفن او را پیدا کرد
۲۵ اردیبهشت ۸۸
برای چک کردن ایمیلهایم
هر روز
شماره تلفن تو را تایپ میکنم
من پسوردهایم را عوض نکردهام
هنوز
شماره تلفن تو
با من حرف میزند
بی آن که جایی
صدا کند
زنگ بزند
۸ اردیبهشت ۸۸
شروع آخر امروز است
هوا نیمه ابری
آفتاب دزدکی
مورچههایی که آرام بعدازظهر را تا غروب طی میکنند
چه دلی دارند
شروع آخر امروز است
سلام بینندگان عزیز
شما صدای ما را نمیشنوید
شکارها خوابند
پاورچین شکارچیها نزدیک
کدئینی برای خطر میگرن و آخرین زنگ تلفن
اگر چه
نیمه شب
هر جا پناه بگیری
در موبایلت به صلیب کشیده میشوی
شروع احتمال است
کشوی قرصها نیمه باز
مثل دهان بیماری بر تخت
مرده بر تخت
زنده بر تخت
از تخت پایین بیایید
وقت شما تمام شدهاست
راستی
چرا سیگار نمیکشید شما
این همه که می نویسید؟
چه چشمهای خوبی
پر و بالت سیاه و قشنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
بالای صلیب هوا چطور است؟
نیمه ابری؟
همرا با کمی غبار؟
در گوگل ارت صلیبها هم پیدا هستند؟
آفتاب رفته
از این صلیب به آن صلیب
فاصله است
آفتاب رفته
چشمهایت را ببند
با ما همکاری کن
طبلها میکوبند
احتمال افتاده روی اتفاق
تصویر داریم
صدا نه
اول اردیبهشت ۸۸
باید برگردم
زیر بالشی شاید
ته جیب پیراهنی
باید خوب بگردم
پشت آینه
زیر فرش
لابه لای حولهها شاید
چیزی جا گذاشتهام
دو ـ سه خط شعر
دو ـ سه تار مو
خیال یک بوسه
لای کتابی حتا
چه میدانم
باید گشت
پشت سر چیزی مانده
این همه که زنده ماندهام
مثل عطری که از رو نمیرود
از تن
از تو
از یاد
کی بیشتر منو نوازش میکنه
این دستای سفید
یا اون دستای سیاه
کی بیشتر تو دلم میمونه
این مرد چشم و ابرو مشکی
یا اون مرد سبزه
توی بار آدما همو نگاه میکنن
۲۰ فروردین ۸۸

وقتی بيست ساله بودم و بيرون از پرينستون در يک خانه زراعتی زندهگی میکردم، يك روز مشغول شنيدن يك آلبوم موسيقی بهنام «يک نوع آبی» از «مايلز ديويس» بودم. با آن بهطرز عميقي احساس نزديکی میکردم و تنها كاري كه ميكردم فقط گوش دادن بود. در آن لحظه جز همان موسيقي چيز ديگري را حس نمیکردم. خب، جايي آلبوم تمام شد و سوزن شروع بهکليک، کليک، کليک کردنهای کوچک کرد. (صدايی که من فکر میکنم روزی بهزودیي زود ناشناخته خواهد شد، چرا که هر روز افراد کمتر و کمتری بهگرامافون وينيل گوش میدهند.) شب بود و در نيوجرسی باران میباريد. چون هيچ «مني» حاضر نبود، و «مايلز ديويس» هم در صداياش تمام شده بود، شنيدن موسيقي با شب و باران و بیکرانهگی پيوند خورده بود. و باران و تاريکیي بینهايت بودند و اين همان چيزي بود که من بودم. بياختيار زدم زير گريه. دوستام بهطرف من دويد: ـ مشکلی هست؟ گفتم: ـ مشکلی نيست. و چيزی هم نبود. برای آن احساس بزرگی که در آن غرق شده بودم، اشک ميريختم. اين اتفاق شبيه درک حقيقت وجود بود.
قسمتی از مصاحبه با جین هیرشفیلد، ذن و هنر شعر، ترجمه فرانک احمدی، خانه شاعران جهان
یک آینهی ایتالیایی
۸۰۰ چوب
یک آباژور فرانسوی
۴۰۰ چوب
یک دست گیلاس چک
۵۰۰ چوب
یک جفت شمعدان نقرهی ایرانی
۹۰۰ چوب
حالم خوش است
فروشندهها را سرگرم میکنم
۸ فروردین ۸۸

پنجرهها بازند
تمیز و براق
امروز چهاردهم فروردین است
آفتاب روی پوستم خوابیده
مینوشم نور را
نخواهم ترسید
من رنگ موهایم و کشیدگی انگشتهایم را
دوست دارم
نزدیک کافه هیچ کس نیست
مردی پیانو میزند
آرام میخواند
کسی شاید غمگین باشد جایی
همیشه همین است
یک جا بزن بکوب یک جا سوگواری
بهت زدهام به مردی که جارو میکشد خیابان را
نخواهم ترسید
در کیفدستیام کلید و آینه و تقویم دارم
امروز چهاردهم فروردین است
قلبم در آینه پیداست
میروم
میروم
چرا صدایت از ته چاه میآید وقتی مرا در آینه میبینی
نگو زیبا شدهام
زیبایی مرا با خود برده
کمی نزدیک شو
میبینی
من نیستم
در زنگها و خانهها
فراموش کن آن در سبز را
عادات و حرف و حدیث و علفهای هرز را
مرد خیابان را با دقت جارو میکشد
تیر میکشد دلم
میروم آن سوی رودخانه
در خیابان خبری نیست
در سبز را میبندم
کسی در آپارتمانش را باز میکند
نمی شناسمش
روی تابلوی مغازهی روبرو نوشته به شیرینی فروشی خوش آمدید
یک نفر حرف میزند
تنها لبهایش را میبینم
تکان میخورند
دورها آکاردئون میزنند
صداها در تنم فرو میروند
بعد از ظهر است
میخواهم کسی کنارم باشد با هم بخندیم به خاطراتمان
لبم را ماتیک چربی میمالم
باید بلند بخندم
نباید ترک بخوردند لبهایم
آه
ترکم کردهاند
من کسی را ترک کردم
آنها هم را ترک کردند
ترک شدن
بیا با هم بشمریم انگشتهایمان را
انگشتها
کسی دارد تن مرا مینوازد
میشنوی؟
نمیدانم او را می شناسم یا نه
آرام است
از دورها دارد به من نزدیک میشود
شاید دارد فلوت میزند
چقدر در این زندگی زمین خوردیم
چقدر گریه کردیم
حالا دیگر تاریخ ندارم
هیچ تاریخی
پشت سر هیچ نیست
پیش میروم
با تمام نتهای تنم
در نتهایی بیخانمان
با لبی که از خنده خون آمده
امروز چهاردهم فروردین است
مردی با دقت خیابان را جارو میکشد
پدر
یک کت خوشگل
سوغاتی آورده
اگر
کت را میدادم
کسی بپوشد
توی خیابانها سوت بزند
آن وقت
سرم را میگذاشتم
روی بستهی کاغذها
گریه میگردم
۸ فروردین ۸۸

