mai 15, 2008 | پنجشنبه، 26 اردیبهشتماه 1387

 
 
نامه

روزها می‌گذرند
کمی آفتاب
کمی باران
شمعدانی پشت پنجره است، نور مایل
نامه‌ات را دیر پاسخ نداده‌ام

ندیدمت
می‌شناسمت
پاریس یا دروازه غار
اکنون
هیچ جا دور نیست

کنار پنجره و فنجان چای و آفتاب مایل
کسی از پاگرد می‌گذرد

 
 

mai 11, 2008 | یکشنبه، 22 اردیبهشتماه 1387

 
 
پری خانم

انتقام می‌گیرد
از مسافرخانه‌های پرت
کشتی‌های تفریحی
زنان رهگذر بی‌خبر

زنان ِ درمانده
بور، خرمایی، سیاه
خودشان را پرت می‌کنند
در قهوه‌ی تو

در همان ایوان نشسته‌ای
بچه‌ی سومت روی پا خواب رفته
فالگیر می‌گوید
یک دیوانه‌ می‌بینم

 
 

mai 09, 2008 | جمعه، 20 اردیبهشتماه 1387

 
 
یک کتاب: انفرادی

860219.jpg


ناگزیر از اندازه های خودم
از رنگ چشم و از جنس روح
مغلوب حاشیه ها و مفتون متن
ناگزیر از نگارش نشانی های خود
هر جا که بخواهی

شعرهای علی حسن آبادی، متولد 1341، سمنان
عکس های علی بخشی، متولد 1357، سمنان، تصویرگر و طراح

تهران: نشر و پژوهش فرزان روز،1386

 
 

mai 03, 2008 | شنبه، 14 اردیبهشتماه 1387

 
 
نمایشگاه

می‌روم نمایشگاه کتاب
پرست از شعرها و قصه‌های گذشته از فیلتر
خیلی باید بگردم
دلم زندگی می‌خواهد
یک ملاقات غیر قابل چاپ

 
 

mai 01, 2008 | پنجشنبه، 12 اردیبهشتماه 1387

 
 
سنگینی

sylvia-plath.jpg


سیلویای عزیزم،

آدم از اندوه فراوان نمی‌میرد
آدم از تنهایی بسیار نمی‌میرد
آدم از اشک ریختن مدام هم نمی‌میرد
آدم تنها از اندکی گرسنگی و تشنگی می‌میرد.

باز برایت خواهم نوشت، حرف‌هایی هست ...
سارا

 
 

avril 22, 2008 | سه شنبه، 3 اردیبهشتماه 1387

 
 
سرود ِ آن کس که از کوچه به خانه بازمی‌گردد

نه در خيال، که روياروي مي‌بينم
سالياني بارآور را که آغاز خواهم کرد.

خاطره‌ام که آبستن ِ عشقي سرشار است

کيف ِ مادر شدن را
در خميازه‌هاي ِ انتظاري طولاني
مکرر مي‌کند.

*

خانه‌ئي آرام و
اشتياق ِ پُرصداقت ِ تو
تا نخستين خواننده‌ي ِ هر سرود ِ تازه باشي
چنان چون پدري که چشم به راه ِ ميلاد ِ نخستين فرزند ِ خويش است;
چرا که هر ترانه
فرزندي‌ست که از نوازش ِ دست‌هاي ِ گرم ِ تو
نطفه بسته است...
ميزي و چراغي،
کاغذهاي ِ سپيد و مدادهاي ِ تراشيده و از پيش آماده،
و بوسه‌ئي
صله‌ي ِ هر سروده‌ي ِ نو.

و تو اي جاذبه‌ي ِ لطيف ِ عطش که دشت ِ خشک را دريا مي‌کني،
حقيقتي فريبنده‌تر از دروغ،
با زيبائي‌ات ــ باکره‌تر از فريب ــ که انديشه‌ي ِ مرا
از تمامي‌ي ِ آفرينش‌ها بارور مي‌کند!
در کنار ِ تو خود را

من

کودکانه در جامه‌ي ِ نودوز ِ نوروزي‌ي ِ خويش مي‌يابم
در آن ساليان ِ گم، که زشت‌اند
چرا که خطوط ِ اندام ِ تو را به ياد ندارند!

*

خانه‌ئي آرام و
انتظار ِ پُراشتياق ِ تو تا نخستين خواننده‌ي ِ هر سرود ِ نو باشي.

خانه‌ئي که در آن

سعادت

پاداش ِ اعتماد است

و چشمه‌ها و نسيم

در آن مي‌رويند.

بام‌اش بوسه و سايه است
و پنجره‌اش به کوچه نمي‌گشايد
و عينک‌ها و پستي‌ها را در آن راه نيست.

*

بگذار از ما

نشانه‌ي ِ زنده‌گي

هم زباله‌ئي باد که به کوچه مي‌افکنيم

تا از گزند ِ اهرمنان ِ کتاب‌خوار
ــ که مادربزرگان ِ نرينه‌نماي ِ خويش‌اند ــ امان ِمان باد.

تو را و مرا

بي‌من و تو

بن‌بست ِ خلوتي بس!

که حکايت ِ من و آنان غم‌نامه‌ي ِ دردي مکرر است:
که چون با خون ِ خويش پروردم ِشان
باري چه کنند

گر از نوشيدن ِ خون ِ من ِشان

گزير نيست؟

*

تو و اشتياق ِ پُرصداقت ِ تو
من و خانه‌مان
ميزي و چراغي...

آري
در مرگ‌آورترين لحظه‌ي ِ انتظار
زنده‌گي را در روياهاي ِ خويش دنبال مي‌گيرم.
در روياها و
در اميدهاي‌ام!


احمد شاملو، آیدا در آینه
۲۴ ارديبهشت ِ ۱۳۴۲


.
.
.
منصوره اشرافی: نقدی بر یکی از عاشقانه های احمد شاملو
محسن عمادی: یادداشتی پیرامون نقد بالا

برای من آوردن این شعر اکنون بهانه‌ای دیگر داشت(شخصی)، اما وقتی نگاه‌هایی متفاوت را دیدم، بهانه‌ام بهانه‌تر شد و شیرین‌تر.
حالا دوست دارم با بهانه‌ام مدتی شکیبایی کنم.

 
 

avril 20, 2008 | یکشنبه، 1 اردیبهشتماه 1387

 
 
شب به خیر عزیزم

شیر سر رفته
گاز را محکم دستمال می کشم
در می رود دستم
می گیرد گوشه ی گاز
خون می آید
برمی گردم
سر تو که نیستی داد می زنم
"دلم می خواهد"
می لرزم
مثل همیشه می گویی
"آرام باش"
اما نمی توانی ادامه دهی که

"من اینجایم کنارت"

.
.
.

* حکایت ما، شعری ست از عباس صفاری، سایت رندان دیروز چند بار خواندمش، آرامش بخش بود.

 
 

avril 16, 2008 | چهارشنبه، 28 فروردینماه 1387

 
 
کشیک شب

این بیمار
همراه ندارد

بستری‌اش کنید
در بخش قلب

به او
مسکن قوی بزنید

رهایش کنید
تا صبح
تمام نستعلیق‌های خطش
صاف می‌ شود

 
 

avril 10, 2008 | پنجشنبه، 22 فروردینماه 1387

 
 
ملاقات

rencontre870121.jpg

شب خیابان مثل من است
هر از چندی
خاطره‌ای بی‌احتیاط می‌گذرد

دلم یک تصادف جدی می‌خواهد
پر سر و صدا
آمبولانس‌ها سراسیمه شوند
و
کار از کار بگذرد

 
 

avril 07, 2008 | دوشنبه، 19 فروردینماه 1387

 
 
Lynda Lemay

یاد یک کار قدیمی افتادم.

یاد موسیقی آن، خواننده‌اش و کسی که با هم متنش را ترجمه کردیم.
یاد دست خطم آن روزها...

:
" چه زیبا باشی، چه زشت زشت
چه تردید داشته باشی، چه برایت مهم باشد
...
حتا اگر دنيايت نمي‌داند که من وجود دارم، حتا اگر بدجنس باشي
...
چه من شيرين‌ترين افسوست باشم چه بدترين خاطره‌ات باشم..."

یک آوا: Lynda Lemay


دوستی مرا یاد آن روزها انداخت.