août 18, 2015 | سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۴

قلب باطن کجاست، یک

پرده را با همان رشته‌ی مخمل قرمز همیشگی بستم. این رشته‌ی مخمل قرمز از پنج سالگی هزار گونه با من بوده است؛ در واقع در کودکی کیفی داشتم که با این رشته به دوشم می‌انداختم. کیف گم‌و‌گور شد و این رشته ماند و من خانه به خانه با خود آوردمش. قدیمی‌ترین چیزی که از کودکی‌ام دارم؛ و حالا با آن پرده را می‌بندم و روز را به خانه می‌آورم.

یک ترانه‌ی آلمانی پخش می‌شود که چندان دوستش ندارم اما حسش هم نیست بروم این دی‌وی‌دی را دربیاورم. کسی نظرم را خواسته بود و گفتم حین کار این را هم گوش بدهم. اندک آلمانی‌ای که بلدم هیچ کمکی به من نمی‌کند؛ تنها می‌فهمم که موسیقی خیلی وابسته‌ی ترانه‌اش است. مردی که می‌خواند کاپشن کرم پوشیده و عینک آفتابی زده و هیچ جذابیتی ندارد.

بیشتر وقت‌ها احساس می‌کنم در جهان واقعی نیستم و گاهی هم از دیگران می‌پرسم آن بیرون چه خبر است و جواب‌های عجیبی به من می‌دهند. دیروز که برای دوستم شربت آلبالو درست می‌کردم چیزهایی از یک تیم بازنده گفت. آن بیرون یک تیمی باخته است و عده‌ای غمگین شده‌اند.

دوست دیگری از ایران و از قفسی که به احتمال زیاد او را می‌خواستند درونش برای پنج سال نگه دارند فرار کرد؛ رفت. او را در کافه‌ای دیدم، بسیار بسیار رنجیده بود ولی برای خاطر کودکش می‌خواست برود که بی‌پدر بزرگ نشود. وقت خداحافطی درست در آغوش نگرفتمش حتا نتوانستم کلماتی سنجیده و مهربان بگویم. وقت خداحافظی از ناتوانی‌ام پریشان بودم؛ از این که هیچ کمکی نمی‌توانم به او بکنم.
ناتوانی
پریشانی
در کتاب فلسفه برای زندگی، نوشته‌ی ویلیام اروین، نوشته یک رواقی طوری زندگی می‌کند که با هر سرنوشتی یا تقدیری می‌تواند روبرو شود. بر رنج و خشم و پریشانی خود مسلط است. در مورد فضیلت هم نوشته است. دیروز می‌خواستم حرفی بزنم دیدم فضیلتی در آن نیست، در سکوت ماندم. این کتاب ترجمه‌ی خوبی دارد از آقای محمود مقدسی، خیلی ممنونم از او.

کلن من هر کتابی که می‌خوانم فلسفه، داستان، شعر و هر موسیقی‌ای که گوش می‌دهم و هر اتفاقی که برایم می‌افتد یک پیام خاص برایم دارد.
یک پیام
روزی در موردش خواهم نوشت.
در مورد آن یک پیام همیشگی

août 03, 2015 | دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۴

ریشه‌های دیگر

بندهای قدیم سست می‌شوند
مهم نیست ترمیم‌شان کنی
یا نکنی
کم‌رنگ و ناپدید می‌شوند
مهم نیست
مهم نیست دیگر
ریشه‌هایی در اعماق جان می‌گیرند
ریشه‌هایی دیگر

ساکتی

در روز
در شب

در خواب
در بیداری

دیگر مهم نیست
زنگ بزنی به کسی که تو را می‌شناخته
به زحمت چند کلمه بگویی

کسی از تو خبر ندارد


دوازده مرداد نود و چهار

juillet 30, 2015 | پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۴

درباره‌ی طرح و شعر

بیشتر نوشته‌هایی که این جا می‌گذارم در حد طرح هستند و نه شعر. لطفن جایی این‌ها را به عنوان شعر قرار ندهید.
زیر هر پست نوشته شده است که این نوشته شعر، طرح و ... است.

سپاس‌گزارم

juillet 29, 2015 | چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۴

فراوانی


نورهای بسیاری می‌آیند و می‌روند
سایه ندارم

گاهی به نظرم می‌رسد
که لبخند هم زده‌ام

که لبخند هم زده‌ام
که لبخند هم زده‌ام

هفت مرداد نود و چهار
سنگ‌های قیمتی ...

juillet 27, 2015 | دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴

پنج

گلوگاه تو و لب‌های من
همه‌چیز همان‌گونه که هست

شکار خوب
می‌داند
شکار خوبی است

پنج صبحِ پنج مرداد نود و چهار
سنگ‌های قیمتی از زیر خاک بیرون می‌آیند

juillet 16, 2015 | پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴

تلفن

یخچال خراب شده
همسایه آش آورده
برای میز آشپزخانه با پارچه‌ی پرده رومیزی دوخته

می‌گوید و می‌گوید و یادم می‌رود
چطور بوده است شکل غم

صدایش
شربت بهارنارنج شیراز است


juillet 12, 2015 | یکشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۴

روز خوب

عجیب است. مدام می‌نویسم. اشباح در سرم می‌چرخند. ذهنم سرعتش بسیار زیاد است و هر چه یادداشت می‌کنم باز عقبم. همه چیز در حال فوران است. زیبایی به شکل‌های گوناگون سنگینی می‌کند.
سنگینی و سبکی
آدم‌ها مثل مورچه‌ها تکه‌های نان زیبایی را به دندان گرفته‌اند و از کنارم رد می‌شوند. نمی‌توانم تمام آن چه می‌بینم را ثبت کنم و مهم‌تر از آن به همان زیبایی ثبت کنم.
ناتوانم ولی قلبم محکم و پرشور می‌زند.

سارا، بیست و یک تیر نود و چهار

juillet 08, 2015 | چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۴

بالا و پایین

در خیابان ولی‌عصر
گرما بیداد می‌کند
آن بالاها دو چنار
لیوان آب‌جوی‌شان را محکم به هم می‌زنند

کسی حواس‌ش به ریشه‌ها و یا
شاخه‌های بالای چنارها
نیست

juillet 04, 2015 | شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۴

یادداشت تشکر

به آن‌هایی که عاشق‌شان نیستم
خیلی مدیونم.

احساس آسودگی خاطر می‌کنم
وقتی می‌بینم کسِ دیگری به آن‌ها بیشتر نیاز دارد.

شادم از این که
خواب‌شان را پریشان نمی‌کنم.

آرامشی که با آن‌ها احساس می‌کنم،
آزادی که با آن‌ها دارم،
عشق، نه می‌تواند بدهد،
نه بگیرد.

برای آمدن‌شان به انتظار نمی‌نشینم،
پای پنجره، جلوی در.
مثل یک ساعت آفتابی صبورم.
می‌فهمم
آن چه را عشق نمی‌تواند درک کند،
و می‌بخشایم
به طوری که عشق ، هرگز نمی‌تواند.

از دیدار، تا نامه
فقط چند روز یا هفته است،
نه یک ابدیت.

مسافرت با آن‌ها همیشه راحت است،
کنسرت‌ها شنیده می‌شوند،
کلیساها دیده می‌شوند،
مناظر به چشم می‌آیند.

و وقتی هفت کوه و دریا
بین‌مان قرار می‌گیرند،
کوه‌ها و دریاهایی هستند
که در هر نقشه‌ای پیدا می‌شوند.

از آن‌ها متشکرم
که در سه بعد زندگی می‌کنم،
در فضایی غیرشاعرانه و غیراحساسی،
با افقی که تغییر می‌کند و واقعی است.

آن‌ها خودشان هم نمی‌دانند
که چه کارهایی می‌توانند انجام دهند.

عشق درباره‌ی این موضوع خواهد گفت:
« من مدیون‌شان نیستم.»

ویسواوا شیمبورسکا، ترجمه‌ی ملیحه بهارلو

juillet 03, 2015 | جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴

پاگرد، پاگرد عزیز

سلام کاوه
خیلی ممنونم
دوباره می‌توانم بنویسم.
وااای
دوازده تیر نود و چهار
سارا